تبليغاتX
بی سرزمین تر از باد
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


بی سرزمین تر از باد







سلام.

اینبار دارم واسه کسی می نویسم که شاید هیچ وقت این مطلبمو نخونه.

کسی که شاید فکر می کنه فراموشش کردم ، فکر می کنه که دوست خوبی واسش نبودم و ..... بگذریم .

این وبلاگم بهانه ای شد تا شاید از طریق اون بتونم بهش بگم که همیشه به یادشم.

"صفورای عزیز" امیدوارم هر جا که هستی موفق باشی و همیشه لبخند رو لبات باشه.

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 20:15  توسط هاتف  | 


دوستی حدیثی است که با سلامی آغاز ، با لبخندی به اوج و با قطره ی اشکی به پایان می رسد .

نمی دونم از کجا باید شروع کرد ، نمی دونم از چی باید گفت ، ولی یه چیزو خیلی خوب فهمیدم .

اینکه هیچ وقت نباید با سلام شروع کرد . چون اگه با سلام شروع کنی مجبور میشی با یه خداحافظ تمومش کنی . فرق نمی کنه ، چه یه دوستی رو با سلام شروع کنی ، چه یه نوشته رو و چه یه عشقو. یاد گرفتم که اگه یه روز به یکی سلام کردم حتماً یه روزم ازش خداحافظی کنم .

روز اولی که دیدمش بهش سلام کردم ، نامه ای که واسش نوشته بودم با سلام شروع می شد ، روزی که عاشقش شده بودم می خواستم بهش بگم که چقدر دوسش دارم ، بگم که بی اون میمیرم . بهش گفتم : س ل ا ... . ولی هنوز حرفم تموم نشده بود رفت .

چند ماه بعد یه نامه از طرفش واسم اومد. فقط یه جمله توش نوشته بود.

واسم نوشته بود :

" کاش می فهمیدی هر سلامی یه خداحافظیم داره ".

(( هاتف ))

درونِ کوچه ی قلبم چه غمگینانه می پیچد

صدایِ تو که می گفتی بجز تو دل نمی بندم

فریبِ وعده هایت را ندانستم ولی اکنون

به یادِ وعده های تو میان گریه می خندم

برو دیگر که دل از غم رها کردم

خداحافظ ، خداحافظ که دیگر بر نمی گردم

تو بودی آسمانِ من ، غمت همسایه ی قلبم

ولی خورشیدِ چشم تو به بام دیگری سر زد

قسم بر سوزِ پنهانم ، تو را دیگر نمی خواهم

که از باغِ دو چشم تو پرستوی دلم پَر زد

برو دیگر که دل از غم رها کردم

خداحافظ ، خداحافظ که دیگر بر نمی گردم

در آن غمگین غروبِ سرد ، تو از شهرم سفر کردی

نگاهم در افق ها مُرد ، و من افسوس می خوردم

شیار گونه هایم را گُلِ اشکم نوازش کرد

و من از تو جدا ماندم ، ولی ای کاش می مُردم

برو دیگر که دل از غم رها کردم

خداحافظ ، خداحافظ که دیگر بر نمی گردم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 17:26  توسط هاتف  | 


 اي به داد من رسيده
 تو روزاي خود شكستن
 اي چراغ مهربوني
 تو شباي وحشت من
 اي تبلور حقيقت
توي
لحظه هاي ترديد
 تو منو از شب گرفتي
 تو منو دادي به خورشيد
 اگه باشي يا نباشي
براي من تكيه گاهي
 براي من كه غريبم
تو رفيقي جون پناهي
 ناجي عاطفه ي من
 شعرم از تو جون گرفته
 رگ خشك بودن من
 از تن تو خون گرفته
 اگه مديون تو
باشم
 اگه از تو باشه جونم
 قدر اون لحظه نداره
 كه منو دادي نشونم
 وقتي شب ، شب سفر بود
 توي كوچه هاي وحشت
وقت هر سايه كسي بود
 واسه بردنم به ظلمت
 وقتي هر ثانيه ي شب
 تپش هراس من بود
 وقتي زخم خنجر دوست
 بهترين لباس
من بود
 تو با دست مهربوني
 به تنم مرهم كشيدي
 برام از روشني گفتي
 پرده ي شبو دريدي
 ياور هميشه مؤمن
 تو برو سفر سلامت
 غم من نخور كه دوري
 براي من شده عادت
 اي طلوع اولين دوست
 اي رفيق آخر من
 به سلامت ، سفرت خوش
 اي يگانه ياور من
 مقصدت هر جا كه باشه
هر جاي دنيا كه باشي
 اونور مرز شقايق
 پشت لحظه ها كه باشي
خاطرت باشه كه قلبت
سپر بلاي من بود
 تنها دست تو رفيق
 دست بي رياي من بود

((ایرج جنتی عطائی))

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 18:33  توسط هاتف  | 


 

چشم ها را ببند و ساکت باش ، خانه تاریک و نوبت خواب است

نی نی چشمهای معصومت ، دیگر از زور خواب بی تاب است

چشم ها را ببند و راحت باش ، در کنارت همیشه می ماند

برکه ی راکدی که می بینی ، دیگر اکنون شبیه مرداب است

زندگی را دوباره قسمت کرد ، دست خالی و پر سخاوت تو

سهم تو آسمان آبی شد ، سهم من آفتاب و مهتاب است

سهم تو قلک و عروسک شد ، سهم تو بچه های پوشالی

سهم من زندگی شد اما حیف ، زندگی نارفیق و ناباب است

سهم تو سبز و زرد و نارنجی ، سهم تو رنگهای رنگارنگ

سهم من گونه ای که از سیلی ... آه بگذر – شبیه سرخاب است

دیگر ای آرزو چه می خواهی از دل بی قرار غمگینم

آن که خورشید لحظه هایم بود ، دیرگاهی است نور شبتاب است

آه ، بگذر تا شبی دیگر قصه پرداز درد من باشد

چشم ها را ببند و ساکت باش ، خانه تاریک و نوبت خواب است

(( لیلا کرد بچه))

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 17:14  توسط هاتف  | 


تو به من خندیدی …

ونمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه ،

سیب را دزدیدم .

باغبان از پی من تند دوید .

سیب را دست تو دید .

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من آرام

آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

میدهد آزارم .

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما … سیب نداشت ؟

(( حمید مصدق ))

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 19:21  توسط هاتف  | 


 

قصه ی دو سر سپرده ، یکی عاشق ، یکی شیدا

توی یک شهر غریب و هر دو تا تنهای تنها

یه روزی شیدای قصه به سرش زد بی وفا شه

عاشق و تنها گذاشت رفت ، تا خودش تنها نباشه

بعد شیدا دیگه عاشق توی تنهایی خدا شد

دلشو شکسته بودن ، پر کشید و بی صدا شد

شیدای قصه ی ما رفت ، شیدایی که بی وفا بود

عاشق قصه ی ما  مُرد ، اونی که مثه خدا بود

 

(( هاتف کارین پل ))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 16:4  توسط هاتف  | 


توام اسیری مثه من ، تو تنگی از ناباوری

توام دیگه از درد من انگاری که خبر داری

آره منم تنها شدم ، مثه خودت ، مثه خدا

اونم منو تنها گذاشت ، رفت و شد از دلم جدا

انگاری که دل توام ، از تنهایی خسته شده

ولی درای این قفس روی توام بسته شده

انگاری که فرشته ای روی زمین جا نداره

هر کی میگه دوست دارم یه روزی تنهات می ذاره

راستی نگفتی ماهی جون ، تو آب نمیشه گریه کرد؟

دلم گرفته به خدا از این همه غصه و درد

چشای کوچیکت داره یواشکی بهم میگه

دنیا که ارزش نداره ، غصه و غم بسه دیگه

ولی تو که نمیدونی گریه ی بی صدا چیه

تو این زمونه ی کثیف ، آدم بی وفا کیه

ببین منم اسیر شدم تو تنگی که در نداره

ببین دیگه فرشتمون زخمی شده ، پر نداره

مگه میشه غصه نخورد ؟ دلم دیگه نا نداره

آخه تو این روزای سرد ، عاشقی معنا نداره

بیا بریم با همدیگه ، بریم پیش فرشته ها

زمین مثه یه زندونه واسه دل عاشق ما

بیا با هم پر بکشیم ، بریم به سوی آسمون

آخه دیگه خسته شدم ، دلم گرفته ماهی جون

قصه ی ما تموم شده ، محکوم شدیم به بی کسی

حالا دیگه تنها کسم تویی و تنگ اطلسی

 (( هاتف کارین پل ))

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 18:53  توسط هاتف  | 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 10:59  توسط هاتف  | 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 23:53  توسط هاتف  | 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 17:11  توسط هاتف  |